Saturday, October 2, 2010

اره در باسن

بزرگترین اشتباهی که می شه اینجا کرد اینه که

با هنجارها و رفتارها و فرهنگ ایرانی که داری وارد روابط اجتماعی بشی . در اینصورت به علت تفاوت توی کوچکترین رفتارها بین فرهنگ ها ، سوءتفاهم و دلخوری پیش میاد. بیخود دلخور شدن از رفتار آدم هائی که قصد توهین ندارن ، عصبانی شدن از اخلاق هائی که تو فرهنگشون پسندیده است و اهمیت ندادن به چیزائی که برا اونا مهمه توی برخوردا مشکل ایجاد می کنه . این مساله دو طرفست ، همون طور که تو ناراحت می شی اونا هم ناراحت و عصبانی می شن . چون خیلی از تفاوت های فرهنگی رو نمی فهمن . تابلوئه که اوونا سعی نمی کنن این تفاوت رو بفهمن و باهاش کنار بیان ، این توئی که باید شبیه اوونا شی . خب بلاخره تو کشور اووونائی و قوانین و هنجارهای اووناست. این شبیه شدن توی برقراری روابط اجتماعی و کاری و علمی خیلی مهمه.

از طرف دیگر بزرگترین خیانتی که می شه اینجا کرد اینه که

سعی کنی هنجار ها و ایرانی بودن و فرهنگت رو عوض کنی. هر چقدم که تخمی باشن. اینا توووی یه مدت زمان طولانی کسب شدن و قسمت خیلی بزرگی از آدم رو می سازن . دور انداختن این قسمت مثل فراموش کردن این می مونه که از کجا می مونی و کی هستی .


می دونم با تعدد ایرانی ها اینجا می شه یه اجتماع خیلی کوچیک تشکیل داد و کاری به خارجی ها جز در موارد معدود نداشت . ولی یکی از مهم ترین دلایلی که من از ایران خارج شدم غیر از تحصیل بزرگ تر کردن و عوض کردن محیطم بود ، حالا اینکه بخوام محیطی که توی ایران داشتم را خیلی کوچیکترشو اینجا داشته باشم خیلی احمقانست. تازه همه آدم هائی که از ایران اینجا توی دانشگاه های خوب تحصیل می کنن یه شکل هستن . من دوست ندارم اطرافیانم همش یه شکل باشن. آدم بعضی وقتا نیاز به دوستای احمق ( امیررضا صعودی )، دوستای کارگر، دوستای خنگ ، دوستای مست ، دوستای بی عرضه و ... اینا داره .


چی کار باید کرد ؟ اره ای است که در کون ما گیر کرده نه جلو می شه بردش نه عقب

Sunday, September 5, 2010

دلتنگی

امروز ، تاریکترین و عمیق ترین حس دلتنگی رو تجربه کردم.
احساس می کنم پوچه آقا ، پوچ

Sunday, August 29, 2010

Nostaligia

Deltangi o nostalgi daram . mese oon moghe ha ke zang mizadam bet migoftam delam tange va ti migofti : man daram ba golsa harf mizanam , badan bet mizangam ! Delam mikhadet ! toooye havaye garme tabestoooon , toooye pejuye ghadimim ! I need you !

Monday, August 23, 2010

تو راه

کاشکی می تونستم پیشت باشم و دلداریت بدم

Saturday, August 21, 2010

احساس می کنم

فقط دو تا پاراگراف ... احساس می کنم یه قسمتی از قلبم خورد شد.

بی فایده

چه کار کنم ؟ چی بهت بگم ؟
وقتی فاصله اینقدر زیاده که بغل کردنت نا ممکنه ؟
وقتی که به فشاری که تحمل داری می کنی فکر می کنم و مو رو تنم سیخ می شه ؟
وقتی که خودم پر از دلتنگیم ؟
وقتی که دیدن صورتت دلمو تنگ می کنه و چشامو خیس ؟
چی کار می تونم بکنم ؟
چی می تونم بگم ؟
حال بگو ببینم ، بی فایده کیه ؟

Wednesday, August 18, 2010

دوم

اینجام.
دیشب ، توی یه غروب دل انگیز رسیدم. بعد از 30 ساعت.
خورشید داشت غروب می کرد ، پشت خونه های یه شکل اینجا. و من دلم تو را خواست که کنارم بودی و با هم اینو می دیدیم.
فکر می کنم که دیگه باید عادت کنم که با بغض چیزهای قشنگو تجربه کنم

Monday, August 16, 2010

اول

ساعت 12.50 دقیقه .
آخرین ماه های من در ایران تبدیل شد به آخرین روزها و سپس آخرین ساعات و اکنون آخرین دقیقه ها .
نمی تونم بگم این کدوم حسمه که بیشترین دهنو داره ازم میگاد . ترس ، دلتنگی ، استرس یا این همه حس دیگه ای که این چند روز برام بوجود اوومده. می دونم که تا چند ساعت دیگر همه اینا تموم می شه. امیدوارم تا پامو می ذارم توی هواپیما ، این سختی های چند روزه اخیر فراموشم بشه . امیدوارم تا یه زندگی جدید شروع شه .
سه تا قول دادم . امیدوارم بتونم تمامشونو نگه دارم . امیدوارم که بتونم !
رفتیم !