Monday, August 16, 2010

اول

ساعت 12.50 دقیقه .
آخرین ماه های من در ایران تبدیل شد به آخرین روزها و سپس آخرین ساعات و اکنون آخرین دقیقه ها .
نمی تونم بگم این کدوم حسمه که بیشترین دهنو داره ازم میگاد . ترس ، دلتنگی ، استرس یا این همه حس دیگه ای که این چند روز برام بوجود اوومده. می دونم که تا چند ساعت دیگر همه اینا تموم می شه. امیدوارم تا پامو می ذارم توی هواپیما ، این سختی های چند روزه اخیر فراموشم بشه . امیدوارم تا یه زندگی جدید شروع شه .
سه تا قول دادم . امیدوارم بتونم تمامشونو نگه دارم . امیدوارم که بتونم !
رفتیم !

No comments:

Post a Comment