Sunday, August 29, 2010

Nostaligia

Deltangi o nostalgi daram . mese oon moghe ha ke zang mizadam bet migoftam delam tange va ti migofti : man daram ba golsa harf mizanam , badan bet mizangam ! Delam mikhadet ! toooye havaye garme tabestoooon , toooye pejuye ghadimim ! I need you !

Monday, August 23, 2010

تو راه

کاشکی می تونستم پیشت باشم و دلداریت بدم

Saturday, August 21, 2010

احساس می کنم

فقط دو تا پاراگراف ... احساس می کنم یه قسمتی از قلبم خورد شد.

بی فایده

چه کار کنم ؟ چی بهت بگم ؟
وقتی فاصله اینقدر زیاده که بغل کردنت نا ممکنه ؟
وقتی که به فشاری که تحمل داری می کنی فکر می کنم و مو رو تنم سیخ می شه ؟
وقتی که خودم پر از دلتنگیم ؟
وقتی که دیدن صورتت دلمو تنگ می کنه و چشامو خیس ؟
چی کار می تونم بکنم ؟
چی می تونم بگم ؟
حال بگو ببینم ، بی فایده کیه ؟

Wednesday, August 18, 2010

دوم

اینجام.
دیشب ، توی یه غروب دل انگیز رسیدم. بعد از 30 ساعت.
خورشید داشت غروب می کرد ، پشت خونه های یه شکل اینجا. و من دلم تو را خواست که کنارم بودی و با هم اینو می دیدیم.
فکر می کنم که دیگه باید عادت کنم که با بغض چیزهای قشنگو تجربه کنم

Monday, August 16, 2010

اول

ساعت 12.50 دقیقه .
آخرین ماه های من در ایران تبدیل شد به آخرین روزها و سپس آخرین ساعات و اکنون آخرین دقیقه ها .
نمی تونم بگم این کدوم حسمه که بیشترین دهنو داره ازم میگاد . ترس ، دلتنگی ، استرس یا این همه حس دیگه ای که این چند روز برام بوجود اوومده. می دونم که تا چند ساعت دیگر همه اینا تموم می شه. امیدوارم تا پامو می ذارم توی هواپیما ، این سختی های چند روزه اخیر فراموشم بشه . امیدوارم تا یه زندگی جدید شروع شه .
سه تا قول دادم . امیدوارم بتونم تمامشونو نگه دارم . امیدوارم که بتونم !
رفتیم !